تبليغاتX
blogneveshteh
کاش یه شروع خوب همیشه ادامه داشته باشه........
 

 

 

پديده‌گرايي نظريه كانت است كه فقط ظاهر اشياء را درنظر مي‌گيرد و نه ويژگي آنها و معنايي كه در بطن آنها نهفته است. با وجود اين هگل در سال 1807 دركتابش به نام پديدة روح به جستجوي شناخت دروني مي‌پردازد و بنابراين افرادي به قول هگل مي‌گويند در هنر و ديزاين چيزي فراتر از واسطه‌هايي وجود دارد كه حقايق و خصوصيات رئاليستي يا ظاهري را ارائه مي‌دهد. بودن و فكر كردن از نظر هگل هر دو يك چيز هستند و اين مفهوم ما را ياري مي‌دهد تا پي ببريم كه كار هنري و ديزاين و تجربه حاصل از آن در واقع يك چيز هستند. آنها نمي‌توانند از همديگر جدا شوند حتي اگر ما در مورد آنها طوري صحبت كنيم كه جدا هستند. هگل مي‌گويد قوانين طبيعت، تاريخ و تكامل انسان، هنر و مذهب و خويشتن‌نگري و خويشتن تحليلي مغز انسان همگي در واقع از نظر خصلت روح جهان باهم همباز هستند و اين نظريه مي‌تواند به سادگي در مورد هر نوع روند خلاقه‌اي خواه بصري و خواه غيربصري صدق نمايد. هنر و تمام عوامل نهفته در بطن آن كه درخلق آن شركت دارند از هم جداناشدني هستند.( زيبايي‌شناسي بصري، اثر لوسيه مه ير)

چند روزه اين قورباغه خيلي فكر من به خودش مشغول كرده، خيلي چيزا پيرامونش به يادم اومده، اين عكس من ميخكوب كرده، بك‌گراند كامپيوتر شده و هر بار مي‌بينمش برام تازگي داره. قورباغه واقعاً يكي از قشنگترين موجودات دنياست.

تو يه قسمت از شرك 2 باباي فيونا كه پادشاهه تبديل به يه قورباغة قرمز مي‌شه. تا اون موقع قورباغة قرمز نديده بودم. فكر مي‌كنم آدمي كه اين نقاشي كشيده كمي بي‌سليقه است. قورباغة قرمز خيلي معني نداره.

مردي كه نمي‌خواست بزرگ باشد (يا شود)؛ يه كارتن كوتاهه كه هر جند وقت يه بار از تلويزيون پخش مي‌شه. يه مرد كارمند كه هميشه پشت يه ميز نشسته و غمگينه، به محض اينكه ياد گذشته مي‌يفته لبخند مي‌زنه و به فكر فرو مي‌ره. قشنگترين خاطرش مربوط به روزيه كه از يه رودخونه تخم قورباغه مي‌گيره و اونهارو توي يه شيشه نگه مي‌داره و اونا هر روز بزرگتر مي‌شن. وقتي كه يه دم كوچيك دارند خيلي قشنگن.

از كتابهاي علوم تا زيست شناسي هميشه يه سوال تكراري هست: يك جانور دوزيست نام ببريد و خصوصيات آنها را ذكر كنيد. قورباغه يك جانور دوزيست است. چون هم شش دارد و هم آبشش، هم در خشكي مي‌تواند زندگي كند و هم در آب.

سال اول دبيرستان يكي از بچه‌هاي كلاس با كمك برادرش يه قورباغه مي‌گيره و اون براي تشريح مي‌ياره سر كلاس. قورباغه بايد بيهوش بشه. داروي بيهوشي اثر نمي‌كنه. يكي ديگه از معلمها به كمك معلم زيست‌شناسي مي‌ياد و قورباغه رو با يه روش مخصوص بيهوش مي‌كنه (تو يه قسمت از پشت گردن قورباغه يه سوزن فرو مي‌كنه و پيچ مي‌ده، ناحية بصل‌النخاع، فكرمي‌كنم همين بود) بعد از اينكه كار تشريح تموم مي‌شه قورباغه به هوش مي‌ياد و حالا كه قسمت قلبش از بقيه بدن جداست بازهم قلبش مي‌زنه و ما طپش قلبش مي‌بينيم. قورباغه هنوز زنده است و ما جيغ مي‌زنيم.

براي اولين بار دلم خواست يه قورباغة اين شكلي داشته باشم. حس اونايي كه براي خودشون از يه حيوون نگهداري مي‌كنن فهميدم. موجوداتی که نمی تونن دروغ بگن و همیشه باهات صادقن. ياد سگ ولگرد صادق هدايت مي‌يفتم.

اين عكس خيلي عكس خوبيه. به اين نتيجه مي‌رسم كه عكاسي جزء سرنوشت بشر بوده. كسي كه اين عكس گرفت خيلي كار خوبي كرده.

                                             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 0:32 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
در انتهاي غم هميشه پنجره اي باز است  پنجره اي روشن.

                      ( تنهايي جهان گزيده اشعار پل الوار -ترجمه آرش نقيبيان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 8:6 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 

اولین برف داره می باره. وقتی برف می یاد دلم می خواد زیر آسمون وایسم و سرم تا جایی که می تونم بالای بالا بگیرم و اومدن برفهارو به زمین تماشا کنم.یا بعضی وقتها اونقدر چشام به دونه های ریز ریز برف که اینور و اونور تک افتادن نزدیک کنم تا چند ضلعی هاشون ببینم.ای کاش می شد هیچوقت برفهارو پارو نکنی. وقتی شبا برف می یاد همه جا آرومه آرومه. انگار همه چی سکوت می کنه تا دونه های برف با خیال راحت پایین بیان. شایدم همه دوست دارن این حرکت قشنگ تماشا کنن. مثل من که  گاهی وقتا تا یه ساعتم پشت پنجره حیاط وایمیسم و تماشاشون می کنم. وقتی من و خواهرم کوچیکیم شبایی که برف می یاد نگاه هم می کنیم و چشامون برق می زنه . حالا وقتشه. کلی لباس رو همدیگه می پوشیم و یواشکی می ریم تو حیاط.با احتیاط رو برفها پا می ذاریم.آخه آدم دلش نمی یاد بهمشون بزنه. یکی از لامپهای حیاط روشن می کنیم تا یه ذره روشن بشه. حالا من که کوچیکترم دخترک کبریت فروشم و خواهرم که بزرگتره مادربزرگم. یه قوطی کبریتم از قبل آماده است. رو برفها اینور و اونور می رم و به رهگذرا التماس می کنم تا ازم کبریت بخرن. من خود خود دخترک کبریت فروشم. حس می کنم یه شنل کهنه تنمه و موهای بلندم تا کمرم می رسه .دستهای کوچیک و ظریفی دارم با یه صورت عروسکی قشنگ . صورت مادربزرگم هی می یاد جلوی چشمم. اون مهربونه و تنها تکیه گاه من. خواهرم یه روسری گنده سرشه تا بیشتر شبیه مادربزرگ بشه. تا وقتی که من اینور اونور کبریت می فروشم واسه اینکه حوصلش سر نره یه پارو برمی داره و برفهای سنگین هل می ده. هیشکی کبریتام نخریده. من دارم یخ می زنم. می رم جلو پنجره که نور ازش می یاد بیرون وایمیسم و داخل یه خونه قشنگ با یه خونواده خوشبخت تماشا می کنم . شب کریسمسه و همه خوشحالن. زنهای شیک پوشی از کنارم رد می شن و می گن : طفلک بیچاره. خواهرم گاهی هم نقش این زنهای شیک پوش اجرا می کنه. برای اینکه بیشتر شبیهشون بشه یه کمی ابروهاش می ده بالا. از همه جا عبور می کنم . از کنار همه آدمای خوب و بد. خیابونا خلوت شده . دیگه امیدی به فروختن کبریتها ندارم. یه گوشه خیابون دارم از سرما یخ می زنم . کنار خیابون می شینم و یکی یکی کبریتهارو روشن می کنم تا گرم بشم . هر کبریت که روشن می کنم صورت مادربزرگم می بینم.( خواهرم هی می یاد جلو من و می ره تا مثلاٌ ناپدید بشه). آخرین کبریت که می کشم خواهرم من بقل می کنه و می ره و من می یفتم رو زمین. بازیمون تموم شده . صدای داد و بیداد بچه های عمه ام که خونشون بقل خونه ماست می یاد. اونا همیشه گوله برف بازی می کنن و حیاطشون چون کمی شیب داره می تونن سر بخورن، ولی هیچوقت نمی تونن برن تو قصه و زندگی بکنن. ما خوشبختیم. سهم الان من از این برف همینه که زیر آسمون وایسم و سرم بالای بالای بالا بگیرم و برفهارو تماشا کنم. حالا دیگه قصه فقط یه قصه است.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 0:49 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 

وقتی بچه ای مار بوآیی می کشه که داره یه فیل قورت می ده و نشون بزرگترها می ده و اونا بهش می گن که اون یه کلاهه و بهتره کشیدن مار بوآی باز یا بسته رو کنار بذاره ، اونم دور کار ظریف نقاشی خط می کشه و می ره دنبال خلبانی . و یک روز تو کویر صحرا هواپیماش خراب می شه و اونجا می مونه . اونوقته که به یه آدم کوچولوی خیلی عجیب برخورد می کنه و اون ازش می خواد که براش یه بره بکشه و اینطوری می شه که با شازده کوچولو آشنا می شه."اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماٌ به شان گفت یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که : ـ وای چه قشنگ.یا مثلاٌ اگر به شان بگویید دلیل وجود شهریار کوچولو این است که تو دل برو بود و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است شانه بالا می اندازند و باتان عین بچه ها رفتار می کنند . اما اگر به شان بگویید سیاره یی که ازش آمده بود اخترک ب ۶۱۲ است بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند . این جوری اند دیگر . نباید ازشان دلخور شد . بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند." 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 9:15 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
این روزهای پاییزی هر روز که چشام باز می کنم بوی پاییز و مدرسه بدجوری هواییم میکنه.هنوز دلم صبحونه هول هولکی قبل از مدرسه می خواد.هنوز دلم می خواد مامانم لقمه ی نون و پنیر بذاره تو کیفم و بهم بگه پولت خرج نکن .منم همه پولم خرج لواشک و گندمک و شادونه بکنم و شب لقمه نون و پنیر که بوی پاک کن و تراشه های مداد گرفته بردارم و یواشکی با لذت دو چندان ببلعمش.هنوز دلم می خواد آرزو کنم اتوبوس دو طبقه سوار شم.هنوز دلم می خواد پاک کن بزرگ و دورنگ بقل دستیم که ادعا می کنه خودکارم پاک می کنه کش برم و خواهرم بفهمه و تهدیدم کنه اگه پسش ندم به مامان می گه و من تو مدرسه در حالیکه قلبم صد تا تو دقیقه می زنه برم پیش دوستم و بهش بگم که پاک کنت اشتباهی اومده تو کیف من.هنوز دلم می خواد کفشهای نو مدرسم تو جعبش قایم کنم و تا شروع مدرسه هر روز چند بار نگاشون کنم.هنوز دلم می خواد با دیدن فیلم مداد جادویی آ رزو کنم یه مداد جادویی داشته باشم تا هر روز املا بیست بشم.هنوز دلم خودکار عطری می خواد تا فقط نقطه های آخر جمله هارو باهاش بذارم و بعد دفترم با نفس عمیق بو بکشم.هنوز دلم می خواد به همه چی باور داشته باشم.هنوز دلم می خواد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:54 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
فلسفه های معاصر اروپایی

فلسفه ی ماده

"آن زن به زمزمه می گوید که ستارگان کورکورانه می دوند."

                                                         تنیسون (شاعر انگلیسی)

فلسفه ی اندیشه (ایده)

"اندیشیدن و هستی هردو یکی است." ( پارمنیدس)

 

فلسفه ی زندگی

"همه چیز در گذر است و هیچ چیز بر جای نمی ماند."

" در یک رودخانه نمی توان دو بار گام نهاد." ( هراکلایتوس)

 

فلسفه ی ماهیت(چیستی)

"حقیقت بر جای می ماند حتی اگر جهان از میان می رفت." (قدیس اوگستین)

 

فلسفه ی اگزیستانس(هستی انسانی)

" به پیرامونش نگریست. هیچ چیز جز خودش ندید.نخست فریاد برآورد:من هستم......آنگاه هراسید.زیرا انسان می هراسد......هنگامی که تنهاست." (بریهادارانیاکا اوپانیشاد)

 

فلسفه ی هستی

" خواننده اکنون نگاهت را به سوی سپهر  به سوی من بگردان...و بگذار در اینجا اندیشه هایت سرگردان شوند در هنر استادی که آن را به جان دوست می دارد." (دانته)

 

اگه کسی منبع خواست:

فلسفه معاصر اروپایی  ـ  ا.م . بوخنسکی ـ ترجمه شرف الدین خراسانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 0:47 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 

  "There is one who says "yea

To my birth

To my life

 To my being

My frailty

My infirmity

My death

 

"There is one who says "yea 

To me

To you

And gets not weary of waiting long

,To hear my reply

.To hear yours

کسی می گوید" آری"

به تولد من

به زنده گیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیم

مرگم

 

کس می گوید" آری"

به من

به تو

و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود.

شعری از مارگوت بیکل شاعر آلمانی و ترجمه زیبای شاملو.ترجمه انگلیسی از عباس مهرپویا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:52 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
توی فیلم چه کسی امیر را کشت امین حیایی یه دیالوگ داره که میگه "اگه آدم یه دوست خیالی داشته باشه که فکر کنه واقعا دوستشه خیلی بهتر از یه دوست واقعیه که آدم فقط خیال می کنه که دوستشه".به نظر من بهترین دیالوگ فیلمه.فکر می کنم برای خیلی از آدمها پیش می یاد که دوستی دارن و بعد از مدتها می فهمن که فقط خیال می کردن که........

اون موقع است که قدر یه دوست خیالی که فکر می کنن واقعا دوستشونه می دونن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 12:53 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
بچه ها لی لی بازی می کنن.

 

برای بچه ها شکلک درمی یارم

تا بخندن

چونکه تو رو دارم.

 

بچه ها برام شکلک درمی یارن

گریم می گیره

وقتیکه تو رو ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 12:20 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
زندگی پنهان زنبورها داستان لی لی اوئنز است که خاطره ی مرگ مشکوک مادرش در بعد از ظهری در کودکی لی لی بر تمام زندگی او تاثیر گذاشته است. وقتی دایه ی خشن لی لی به سه نفر از نژاد پرست ترین افراد شهر اهانت می کند و به خاطر آن به زندان می افتد  لی لی تصمیم می گیرد او و خودش را به هر شکل  آزاد کند. بعد از فرار پیش سه خواهر سیاه پوست زنبوردار در شهری در کارولینای جنوبی پناه می گیرند..... شهری که راز سرگذشت مادر لی لی را در دل دارد.آنجا با دنیای افسون کننده ی زنبورهای عسل آشنا می شود و همین طور با بانوی مقدس سیاه. زندگی پنهان زنبورها داستان برجسته ای درباره قدرت ایزدی زنان است .داستانی که زنها تا نسل ها برای هم و برای دخترانشان باز خواهند گفت.

این متن پشت جلد خود کتابه .چون از هر معرفی بهتره پس همین نوشتم.کتابیه که ارزش خوندن داره .من دو سال پیش این کتاب خوندم وهنوزم احساسهایی که تو کتاب هست تو من زنده است.ویژگی کتابهای خوب  اثری جاودانه در روح و فکر آدما.

اثر سومونیک کید و ترجمه گیتا گرگانی ـ انتشارات کاروان

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 10:22 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
بیب بیب   دود  دود

بیب  بیب  دود دود

بیب بیب  دود  دود

بیب بیب  دود  دود

.............................

...............

..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 9:36 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
- حجاب خورشیدت کجاس

                                    بچه ی تنبل کلاس؟

- خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواس

مثل شما با این سر و شکل و لباس

کپه ی نور ما سبک تر از هواس

خورشید خانم رهاتر از من و شماس

هر کی می خواد با کلاشی

سر کلاس نقاشی

پیرهن گلدار نکشیم

خاطره ی یار نکشیم

درخت سرباز نکشیم

بدتر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت

دو بال پرواز می کشیم

درهای این مدرسه رو

رنگی و دلباز می کشیم

رو کاغذهای بی صدا

ساز می کشیم ساز می کشیم

                                                   شهیار قنبری

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 8:24 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 

جمعه شب شبکه سه صد فیلم فیلمی از کیارستمی به اسم مشق شب پخش می کنه. کیارستمی یه اسم بزرگه که به تنهایی همه حرفارو می زنه. تو این فیلم دوربین گرفته جلوی چند تا بچه دبستانی و سوالهای واقعی  پرسیده و جوابهای واقعی گرفته. حس معصومیت اون بچه ها ,  نگاهها شون, جوابهای صادقانه ای که می دن آدم پر می کنه از یه عالمه حس خوب .حس بچه بودن , پاک بودن, معصوم بودن. وای که چقد بچگی قشنگه. فیلم نتایج روانشناختی زیادی داره از ویژگی بچه ها , نیازهاشون, دنیاشون.خیلی فیلم جای حرف زدن داره. خوشحالم که کاملا تصادفی فیلم دیدم .همیشه اتفاقهای خوب تصا دفی پیش میاد.وقتی که فکرشم نمی کنی. فیلم قدیمیه.دقیقیا نمی دونم مال چه سالی .چقد بچه های اونموقع با حالا فرق دارن .دنیای الان دنیای خوب بچگی از بچه ها می گیره. گرچه اون بچه هایی که تو فیلمن بیشترشون از تنبیه شدن حرف می زنن .بیشترشون تنبیه تجربه کردن.فکر می کنم هنوزم خیلی  از بچه ها تنبیه می شن .من تو کل زندگیم دوبار تنبیه شدم یه بارش به وسیله مامانم که همون اولین وآ خرین بار بود .یادمه یه قوطی بزرگ شکر ریخته بودم روی فرش .فکر کنم شیش سالم بود .مامانم حسابی کتکم زد. ولی یادمه وقتی من می زد اصلا از دستش ناراحت نبودم. بیشتر مثل یه تجربه تازه بود برام. الان که فکر می کنم حق به مامانم می دم .برای یه بار تنبیه کردن یه بچه تو کل زندگیش بهانه خوبیه.یه بار دیگه هم تنبیه شدم به وسیله معلم کلاس پنجم چون یه مساله ریاضی نتونستم حل کنم .ولی اینم یه خاطره شیرینه برام چون اون معلممونم مثل مامانم دوست داشتم. تنبیه اگه به جا و درست باشه خوبه البته نه از نوع بدنی ولی تنبیه بدنی راحت ترین و دم دستی ترینه.از فیلمهای کیارستمی "خانه دوست کجاست " هم خیلی دوست دارم.کیارستمی تو فرانسه هم خیلی شناخته شدس به خاطر جایزه هایی که از کن گرفته .

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 8:21 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
برای حرف زدن باید سکوت کرد

برای حرف زدن باید سکوت را شکست

برای حرف زدن باید سکوت کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:31 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشمهایت در پس ابرهای مه آلود غم پنهان بود

آنه با من بگو از لحظه لحظه مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه دستهایت

آیا می دانستی که در گیر و دار ملال آور زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود

آنه اکنون آمده ام که دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآیی

آنه اکنون شکفتن و سبز شدن در انتظار توست .  

متن تیتراژ کارتن آن شرلی - رمان رویای سبز

وقتی کارتن شروع می شد و این متن می شنیدم دلم می خواست پرواز کنم بسکه این متن قشنگ و پر احساس بود.دختر موهویجی وراج وقتی می رفت رو سن سالن  مدرسه و تئاتر اجرا می کرد و شعر می خوند توی دلم قند آب می شد.صحنه هایی هم که گیلبرت حضور داشت همه حذف می شد.به یاد همه کارتنهای باحالی که لحظه های زیاد و قشنگی از گذشته هارو پر کرده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 8:40 PM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
همیشه شروع هر چیزی باید یه طور خاصی باشه مثلا هر داستانی باید طوری شروع بشه که خواننده رو تا اخر با خودش ببره یا مثل شروع هر فیلم یا مثل مقدمه یه کتاب.اصلا مثل هر شروعی .اینجا هم یه شروع می خواد اتفاق بیفته.تو این فکرم که چطوری شروع کنم که شروع می شه.هفت تا شروع توی این دو سه خط.فکر کنم شروع خوبی باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 10:39 AM  توسط اعظم رحیمی رهبر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من عکاسی دوست دارم چون ادم نگاه کردن یاد می گیره فلسفه رو دوست دارم چون فکر کردن یاد می گیره ادبیات دوست دارم چون دنیاهات بینهایت می شه و همه اینهارو برای اینکه دنیات با بقیه قسمت کنی

نوشته های پیشین
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
مخملباف
هانیه بختیار
نیما دیماری(فتو سایت)
منصور نصیری
حسن سربخشیان
معصومه ناصری
آزاده عصاران
چلچراغ
عکاسی
نیما دیماری(فتوبلاگ)
گروه عکاسان همدان
حامد بادامي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM